روح از بدنم جدا شد. جسمم در حال بالا رفتن بود، یکهو جسم و روح از هم جدا شدند، جسمم به پایین رفت و روحم بی رحمانه و با حسی عجیب گرفته شد و به بالا رفت، اولش با سرعت و هیجانی مثل وسایل شهربازی، و بعد آرامِ آرامِ آرام. معلق در هوا. مثل ذره ای غبار که می رقصد در آسمان. فریاد زدم خدایاااا... و بعد آرام شدم، و گفتم خدایا با رحم و عطوفتت با من رفتار کن و من مطمئنم که این کار را می کنی. اولین بار بود که خواب مرگم را می دیدم. و چقدر عجیب بود لحظه ی مرگ.
ما را در سایت 131 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 75